آخر هفته که از دبیرستان تعطیل میشدیم قصه همیشه به همین سختی بود! به سختی با عوض کردن چندتا اتوبوس و تاکسی باید خودمونو میرسوندیم میدون بار و سوار مینی بوس میشدیم و میرفتیم روستا! گاهی پیش میومد که به خاطر ترافیک دیر میرسیدیم و مینی بوس رفته بود! ما میموندیم و خیابونهای غریب مشهد! زمستون بود و این اتفاق افتاد! رسیدیم میدون بار و گفتن به خاطر حمله اشرار مینی بوسها نیومدن مشهد! مدتی بود اشرار شلوغ کرده بودن و روستا به یک منطقه جنگی تبدیل شده بود! سنگر و اسلحه و نگهبانی و پایگاه! کلا توی جو نظامی بودیم! یه وانت از جغری روستای بغل دستیمون داشت توی هوای سرد زمستون که کم کمک داشت برف هم میگرفت از کنارمون رد شد و یکی از عقبش گفت جغری! دیدیم چاره ای نداریم گفتیم تا جغری بریم و بقیه مسیر رو پیاده تا روستا میریم! سوار شدیم! دو سه نفری از سرما به هم پیچیده بودن و مارو هم لابلای خودشون جا دادن. تا فهمیدن از تبادکان هستیم گفتن کی کشته شده تو روستاتون؟ گفتیم نمیدونیم ما بی خبریم! گفتن یه نفر امروز تیر خورده کشته شده! و ما همه هر کدوم حداقل یک یا دو نفر از خانواده خودمون شبها نگهبان بودن! همه خشکمون زده بود! اسم طرفو نمیدونستن! فقط میگفتن یه نفر کشته شده! تا رسیدن به روستا همه مون صدبار مردیم و زنده شدیم! هر کس فکر میکرد یکی از اعضای خانواده خودشو از دست داده! خیلی خیلی شرایط سختی بود! سرما و سوز شدید! هفت نفری عقب یک وانت کثیف و بدبو! جاده خاکی! مسیر دور! و این خبر که تا رسیدن به روستا جونمون رو گرفت! رسیدیم و از اولین نفری که دیدیم پرسیدیم چی شده؟ گفتن عباس نیک خلق کشته شده! خدا رحمتش کنه! اون زمان سر نحوه کشته شدنش خیلی حرفها زده میشد! همین برای من کافیه که این جوون ساده، سالم و بااخلاق برای دفاع از خاک و امنیت روستا شب اسلحه به دست گرفته بود و توی سنگر حاشیه روستا ایستاده بود! همین کافیه! من اون روز سخت رو از یاد نخواهم برد! آخرین شهید روستای تبادکان! عباس نیک خلق روحت شاد.
دل پر...ما را در سایت دل پر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 68