یه جمع 10-12 نفری بودیم که میمردیم واسه بیرون زدن از خونه و جمع شدن دور هم به هر بهانه ای! بیشتر کارمون فوتبال بود توی مدرسه کهنه، زمینهای کشاورزی پشت روستا یا توی مدرسه! گاهی بازی های دیگه و کمتر رفتن بیرون از روستا برای تفریح و خوشگذرونی! بازی تو زمین خاکی روستا با توپ پلاستیکی که چندتا لایه روش کشیده بودیم چه صفایی داشت و ذهنی که درگیر هیچ دغدغه ای نبود! کسی برامون تایم مشخص نکرده بود و تا جایی که چشممون میدید و برف و بارون اجازه میداد بازی میکردیم! کسی خونه منتظرمون نبود و کارامون تعریف شده و مشخص بود! چقدر بد که بزرگ شدیم و اون دوره رو برای همیشه از دست دادیم! دلم لک زده برای اینکه یک بار دیگه بدون دغدغه همون جمع دور هم جمع شیم و چرت و پرت بگیم! یه فوتبال بازی کنیم! یه چایی آتیشی بخوریم و ...! عباس، یوسف، یدالله، محمدرضا، سعید، مهدی داداشم، ابوالفضل و چندتای دیگه از بچه های باحال! امروز هر کدوم یه گوشه ای تو زندگی خودشون کز کردن و هر کدوم گرفتار یکی دوتا بچه شدن که بعضا فرصت نمیکنن ماه به ماه یه سر به روستا و پدر و مادرشون بزنن! اینقدر زندگی ها سخت شده که هر چه میدویم به جایی که انتظار دارم نمیرسیم! شایدم توقعات اینقدر بالا رفته که هر چه میکنیم راضی نمیشیم! اون زمانها تمام دارایی ما یه توپ 20 تومنی بود و واقعا هیچ چیز دیگه ای نداشتیم! اما امروز سبک تفریحات و دارایی هامون خیلی خیلی عوض شده و یه توپ دیگه ارضامون نمیکنه! امروز بهترین زمین والیبال که اون سالها حتی توی مخیله مون هم نمیگنجید رو داریم و خیلی ها حتی نمیرسن یه سر بهش بزنن! همه مون ماشین داریم و باز برای رسیدن به روستا و جمع شدن دور هم زورمون میاد! موبایل داریم اما سال به سال یه زنگ به هم نمیزنیم! دنیای بدی شده!
دل پر...ما را در سایت دل پر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 66