ماشین نبود! گوشی نبود! موتور هم نبود! با اسب و خر میرفتیم تخته! اول هفته بار میبستیم و میرفتیم و آخر هفته برمیگشتیم! انتهای افقی که میدیدیم پایین زمین خودمان بود و اینکه کی این پایان را درو کنیم! شاید 400 متر پایین تر از خودمان! آفتاب میسوزاند و باد شبها زوزه میکشید! خود را به خورجین و نمد و هرچه گیر می آوردیم میپیچیدیم تا از سرمای کشنده شب بیابان در امان بمانیم! و صبح دوباره روز از نو روزی از نو! خرمن را که میکوبیدیم، تمام غصه مان عبور از سراشیبی تندی بود که 2 کیلومتری پایین تر از زمینمان قرار داشت. خیلی تند بود و پیچ در پیچ! کابوسمان بود که نکند تراکتور و تریلی مملو از بار آنجا چپ کند! به سراشیبی که میرسیدیم پدر بچه ها (ما) را پیاده میکرد و میگفت از عقب بیاییم تا مبادا اتفاقی بیفتد و همه غصه ما این بود که بابا پس خودت چی؟ ترمزهای تریلی را محکم میکردیم. تراکتور که وارد سراشیبی میشد دیگر ترمز جلو دارش نبود! تریلی هل میداد و تراکتور دور برمیداشت! صدای ترمزهای تریلی که عمل نمیکردند گوشمان را آزار میداد و فقط میگفتیم خدا این یک بار رو هم بخیر بگذرون!
30 سال را رد کردم! از خانواده دور شدم! در دیار غربت هزار کیلومتر این طرفتر هستم و افقم خیلی خیلی دورتر از پایین زمین! میخواهم زمین و زمان را زا آن خود کنم! اما به سراشیبی افتاده ام! میخواهم پیاده شوم! میگویند پیاده نشو! تو دیگه بچه نیستی باید بشینی و تماشا کنی! ترمزها رو میبندم! عمل نمیکند. عمر دارد مثل تراکتوری که دور برداشته در سراشیبی به پایین رانده میشود و من اجازه پیاده شدن ندارم! به تراکتور که نگاه میکنم دیگر پدرم راننده نیست که اگر بود خیلی دلم آرام میگرفت! پدر پیرتر و کارافتاده تر از آن شده که دیگر بخواهد پشت تراکتور بنشیند! آخرین بار که بازوی پدر را موقع عوض کردن لباس زیرزیرکی دیدم فهمیدم که او هم در برابر این سراشیبی سر خم کرده و مقاومت نکرده!
دل پر...ما را در سایت دل پر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 78